كليه زندانيان سياسی را ازاد كنيد                                              حقوق مدني وازادی های سياسی و اجتماعی برای زنان، كارگران و اقليت های ملی و مذهبي                                                  مذهب امری خصوصی است. جدايی كامل دين از دولت                                               حق پوشش، مسافرت و طلاق براي زنان                                                تشكل، اعتصاب و سنديكا حق مسلم كارگران است
     

 

 حقوق بشر و دموكراسی برای ايران

 
     
  تماس با ما   پيوندها در باره ما زندانيان سياسي   اقليت ها   كودكان و جوانان  زنان    كارگري سياسی صفحه ا صلي

     متن نامه هنگامه شهيدی خطاب به "دکتر ۲۴۰"

   

 

 
 

متن نامه هنگامه شهيدی خطاب به "دکتر ۲۴۰

نمی دانم چگونه بايد اين نامه را آغاز کنم .آشنايی من و شما به دوم ماه رمضان برمی گردد و پيش از آن همواره در راهروهای ۲۴۰ که در انتظار می نشستم تا راننده مرا به ۲۰۹ بازگرداند، هميشه صدايی در گوش من نجوا می کرد: دخترم به خودت کمک کن. يک ثانيه بيشتر اينجا ماندن برای کسی چون تو زياد است. بگذار هنگامه شهيدی جديدی از تو متولد شود.
با جمله آخر شما نامأنوس بودم. بارها و بارها با خودم می انديشيدم که چگونه بايد هنگامه شهيدی جديدی متولد شود؟ تا اينکه سميه توحيدلوکه ۴۸ ساعت آخر حضورش در ۲۰۹ مصادف با خروج من از پنجاه روز انفرادی بود و تنها با او هم اتاق بودم، در مورد شما اعتمادی را دردل من ايجاد کرد و بعد از آن همه بی اعتمادی به همه چيز و همه کس برای اولين بار به کسی اعتماد کردم .

سميه به من گفته بود ”به دکتر اعتماد کن. او برای کمک به ما اينجاست و تا کنون پرونده های زيادی را حل و فصل کرده است “و گفت که شما در حل مشکل پرونده او که کمی لاينحل بنظر می رسيد به او کمک زيادی کرديد. در همان زمان در تماس هايی که با خانواده ام داشتم از ايشان می شنيدم که بسياری از خانواده های زندانيان سياسی پس از انتخابات و حتی تمامی اعضای خانواده من برای شما دعا می کنند.
اما آقای دکتر ۲۴۰! چگونه شد که پس از دو ماه و اندی برگزاری جلسات و برخی کمکهايی که من هم نمی توانم آن را ناديده بگيرم، به يکباره تمامی قول و قرارهائی که با من و خانواده ام گذاشته بوديد به فراموشی سپرده شد؟

آخرين بار يادم هست که يکشنبه ۲۶ مهرماه آخرين ملاقات ما در ۲۴۰ صورت گرفت طبق معمول هميشه که آرام ومهربان به نظر می رسيديد نبوديد .
اول از همه خبرهای مربوط به جشن تولد من که پشت ديوارهای اوين برگزار شده بود و نامه ای که به مناسبت تولد مادرم در سايت کانون زنان منتشر شده بود را جلوی من گذاشتيد و بعد از آن خبرمربوط به تغيير مقررات استفاده از سرويس بهداشتی در بند نسوان اوين را که به خاطر تغيير آن مجازات ها و بد رفتاری های فراوانی از نگهبانان زن ۲۰۹ اوين متحمل شده بودم را به من نشان داديد.
مقابل فريبا پژوه نيز خبری از رفتارهای نامناسب نگهبانان زندان که با من نيز کم نبود گذاشتيد. بسيار عصبانی بوديد و به من می گفتيد که شما مسئوليت خبرهايی را پذيرفته ايد که از انتشار آن بی خبر بوده و اصلا اطلاع نداشته ايد و نسبت به کذب بودن برخی اخبار واکنش نشان داديد.

آقای دکتر ۲۴۰! نمی دانم بالا خره پس از اين همه مدت مسابقه ای که برای يافتن نام واقعی شما در سايت ها به راه افتاده بود به نتيجه ای رسيد؟
ببخشيد که شما را آقای دکتر ۲۴۰ خطاب می کنم، اما من هميشه يک هويت داشتم و خودم را همه جا با هويت واقعی خودم، هنگامه شهيدی ”روزنامه نگار و فعال حقوق بشر ” معرفی کرده ام، اما هر بار که از شما خواستم بدانم که شما را به چه نامی خطاب کنم، گفتيد: “من استاد دانشگاهم و معلمی بيش نيستم” و هميشه که لطف داشتيد و برای من چای و آب می آورديد با شوخی و البته شايد هم به طعنه می گفتيد: ” ببينيد کجا هستيد ؟ برو بيرون کلاس بگذار که يک استاد دانشگاه برای من چای و آب می آورد.” به اين کار افتخار می کرديد البته اين رفتار شما نشان از نوعی تواضع و فروتنی داشت و من را حسابی شرمنده می کرد.اما از آخرين ملاقاتمان خاطره خوبی در ذهن من باقی نمانده است.

شما به من و فريبا پژوه قول داده بوديد که به خاطر انتشار اين اخبار مشمول هيچ مجازاتی نخواهيم شد و برای سه شنبه همان هفته - يعنی دو روز پس از آخرين ديدارمان- قول داديد که با خانواده هايمان ديدار خواهيم داشت. اما اين انتظار تا دوشنبه، چهارم آبان ادامه داشت و با فريبا دائماً از هم می پرسيديم: آقای دکتر کجاست؟ چرا خبری از او نيست؟ پس چرا هيچ ملاقاتی انجام نشده؟حتی حق تماس تلفنی با خانواده هم از ما سلب شد.

پنجشنبه همان هفته پس از بارها اعتراض و نامه نگاری با رياست بازداشتگاه ۲۰۹ اوين که پس از ملاقات حضوری با دادستان محترم آقای جعفری وعده آزادی داده شده بود و تا آن زمان محقق نشده بود، درخواست ملاقات با شما، آقای اصفهانی و کار آموز ايشان که بازجوی اصلی من بودند را برای تعيين تکليف به رياست بازداشتگاه ۲۰۹ ارائه دادم تا اينکه بالاخره آقای ” کارآموز ” مرا به ۲۴۰ فرا خواند که البته ايشان هم گمنام هستند و هر بار که نام ايشان را پرسيدم گفتند: هر چه دلت خواست مرا صدا بزن ” کلم ” ، ” هويج ” …

پس از احضار آقای ”کار آموز” و پس از معطلی در سلولهای تنگ، سرد و سيمانی ۲۴۰ که اصولاً نشستن طولانی مدت متهم روی صندلی در حالت انتظار از عادات و شيوه ايشان است، با لحنی طلبکارانه از من پرسيد: چه شده است؟ باز هم که داری شلوغ کاری می کنی. فکر می کردم اين مدت برای تنبيه شما کافی باشد، اما غير از اين به نظر می رسد. جريان اين نامه های مکرر به دادستان تهران و رئيس زندان چيست ؟ باز هم که می بينم پای همه نامه ها امضای “روزنامه نگار و فعال حقوق بشر ” را تکرار می کنی.
و من به ايشان پاسخ دادم که من هويت خودم را عنوان می کنم. آيا اينها جرم است؟ شما باهمين هويت، اتهاماتی را به من نسبت داده ايد که من به همين دلايل اينجا هستم. آيا واقعاً اگر پای امضای من ”فعال حقوق بشر” درج شده باشد اينقدر برای شما نگران کننده است؟ با حالتی تهديد آميز به من گفت: نه هر کاری دوست داری انجام بده. فقط خواستم ياد آوری کرده باشم که اکنون در کجا هستی و امروز به اين نيت آمده بودم که از اول تو را باز جويی کنم و برگه هايش را به من نشان داد تا شايد دلهره ای در من ايجاد شود. با حالتی پرسشگر نگاهش کردم و با عصبانيت گفتم: ” ده روز است که هيچ کس سراغی از من و فريبا نمی گيرد حتی برای بازجويی هم فريبا را احضارنمی کنند. اين بلاتکليفی وعدم تعيين وضعيت بزرگترين شکنجه روحی است.

آقای “کارآموز” گفت: درمورد خانم پژوه که به کارشناس (بازجو) ايشان مربوط است، اما در مورد شما هم به سلول برگرديد ببينيم تا هفته ديگر چه می شود. و بدون اينکه به من اجازه تماس با خانواده را بدهند، مرا به اتاق ۱۴بنده يک نسوان بازگرداندند.

چند روز گذشت …

تا اينکه دوشنبه ۴آبانماه با خدعه آزادی مرا جلوی درب خروجی اوين آوردند و بعد به داخل اتاق ديگری راهنمايی کردند که داخل آن نشستيم. به خيال خام خود منتظر خانواده ام بودند که مرا تحويل بگيرند ولی در کمال ناباوری ديدم مرا با وسايل خودم به يک مأمور زن با چادر مشکی و مانتو قرمز تحويل دادند و وقتی پرسيدم که مرا کجا می بريد در پاسخ گفتند که شما از اطلاعات به سازمان زندانها تحويل شده ايد.

به اندرزگاه ۴ می رويم که درست روبروی بهداری اوين است. به خانم مأمورگفتم که ازروز قبل از آن در اعتصاب غذا هستم (يکشنبه سوم آبانماه ) او با حالتی دلسوزانه گفت: عزيزم! چرا به خودت سخت می گيری؟ جايی که ترا می برم از جای قبلی خيلی بهتر است. مطمئن باش!
بعد از باز شدن درب اندرزگاه، شهلاجاهد مرا بازرسی بدنی کرد و وسايلم را تحويل گرفت. وقتی فهميد من چه کسی هستم به من گفت: ترا به يکی از بهترين اتاقهايمان می فرستم و مرا به بند ۲ بالا اتاق يک فرستاد. به محض ورودم مهسا نادری وعاطفه نبوی دور من جمع شدند. آنها هم اتاقی های من بعد از سميه توحيدلو در ۲۰۹ بودند که در شب خروج فريبا از انفرادی به اينجا منتقل شده بودند و من و فريبا در همان اتاق ۱۴ مانديم. شبنم مددزاده خودش را معرفی کرد و من او را بوسيدم و تولدش را به او تبريک گفتم.

مرضيه و مريم دختران مسيحی که نامشان جهانی شده است هم در اين اتاق بودند. دوستان که می دانستند در ۲۰۹ امکان تماس با هيچ جا وجود نداشت، بلافاصله کارتهای تلفنشان را که اکنون می دانم چقدر برايشان ارزشمند بوده و می توانستند با آن تايمها با خانواده هايشان صحبت کنند را در اختيار من گذاشتند. اولين تماس من با مادرم بود.

مادرم گفت: شما تا صبح روز دوشنبه با ايشان در تماس بوده ايد و قول ملاقات حضوری در روز سه شنبه را داده بوديد، اما اين ارتباط شما، غيبت طولانی شما را برای من توجيه نمی کرد. به مادرم گفتم آقای دکتر ديگر با شما تماس نخواهد گرفت و همان هم شد و شما هنوز که هنوز است قرار است با مادر من تماس بگيريد، هنوز که هنوز است قرار است مشکل من حل شود و هنوز که هنوز است قرار است مسائل در غالب ”گفتمان” حل شود.

مسئولين حفاظت اطلاعات سازمان زندانها هم در بازديدی که از اتاق ما داشتند از اين واژه استفاده کردند و گفتند: ” به قول آقای خاتمی با گفتمان می شود مسائل را حل کرد ” و به من تذکر دادند که اعتصاب غذا و دارو در زندان جرم محسوب می شود و در صورت ادامه آن کميته انضباطی زندان با من بر خورد خواهند کرد. من به يکی از آنان گفتم بسيار خوشحالم که تأثير آقای خاتمی و صحبتهای او هنوز در اذهان باقی مانده است و پاک نشده است و خوشحالم که از زبان شما گفتمان آقای خاتمی را ميشنوم که البته جای تعجب دارد.

آقای دکتر ۲۴۰!من هنوز در اعتصاب غذا و دارو هستم. امروز روز ششم اعتصاب غذای من است.احساس می کنم انرژی ندارم، اما هنوز می توانم قلم را لای انگشتانم بگيرم و بنويسم.

دستهايم سرد است اما نه به سردی ديوارهای سرد و سيمانی ۲۰۹ و ۲۴۰ اوين. تا لحظه ای که توانم را از دست نداده ام می نويسم، می نويسم و می نويسم. همانطور که گفته ام يا خودم به زودی از زندان آزاد می شوم يا جنازه ام را از اينجا خارج می کنند. در هر صورت آقای دکتر ۲۴۰ من هنوز جای سؤال برايم باقيست و با خودم روزی چند بار می انديشم که پايان اين فيلم غم انگيز چه خواهد بود. به هر صورت پايان هرچه باشد من همه افراد مسئول در پرونده ام را به خداوند واگذار کرده ام اگر ايمان و باوری باشد کمی انديشه لازم است.

آقای دکتر ۲۴۰!
کرامت انسانی را شما به من آموختيد! و چه آموختنی! شايد قصد داشته ايد با فرستادن من در ميان بزهکارانی که شامل قاتلين و زندانی های عادی می شود، مرا تحقير کنند، اما از آنجا که خداوند هميشه با ماست اين فرصت برای من به عنوان يک فعال حقوق بشر فرصت استثنايی بود. من يک دوره چهارماه و اندی کارگاه آموزشی “حقوق بشر اسلامی“ را در اوين گذرانده ام که اگر هر جای دنيا می خواستم اين دوره را بگذرانم با پرداخت بالاترين هزينه در بهترين دانشگاه های جهان هم نمی توانستم چنين تجربياتی را کسب کنم و هرگز برای من چنين فرصتی مهيا نمی شد.

“آقای دکتر ۲۴۰ “! کرامت انسانی من که زير پا گذاشته شد، کرامت انسانی ديگران را در يابيد…

هنگامه شهيدی روزنامه نگار و فعال حقوق بشر
زندان اوين اندرزگاه ۴ بند ۲ بالا اتاق ۱
هشت آبان ماه ۸۸