كليه زندانيان سياسی را ازاد كنيد                                              حقوق مدني وازادی های سياسی و اجتماعی برای زنان، كارگران و اقليت های ملی و مذهبي                                                  مذهب امری خصوصی است. جدايی كامل دين از دولت                                               حق پوشش، مسافرت و طلاق براي زنان                                                تشكل، اعتصاب و سنديكا حق مسلم كارگران است
     

 

 حقوق بشر و دموكراسی برای ايران

 
     
  تماس با ما   پيوندها در باره ما زندانيان سياسي   اقليت ها   كودكان و جوانان  زنان    كارگري سياسی صفحه ا صلي

مذهب و سياست در عصر معاصر از ديدگاه ماركسيستي

   

ترجمه محمد حق شناس و بهمن عفیف

 

 

 
 

يك سال قبل از پايان تحصيلات دبيرستانم در بيروت، يك معلم تاريخ بسيار خوب داشتم. هنوز به خاطر دارم كه با شيفتگي خاصي به تعريفات او از انقلاب روسيه گوش ميدادم. سال 1967 بود، همه چيز حال و هواي انقلاب داشت و من اخيراً به ماركسيسم گرويده بودم. مانند هر استاد ورزيده تاريخ ديگر، استاد ما مسائل مختلف تاريخ را از منظر گذشته، حال و آينده به نقد ميكشيد و اين بحث ها اغلب بعد از پايان كلاس هم به درازا مي انجاميد.

يكي از مباحث كه هنوز در ذهن من نقش بسته است به مذهب اختصاص داشت كه طي ساعات تنفس صورت گرفت. بخاطر نمي آورم كه به چه دليل اين بحث را شروع كرديم اما بخوبي به ياد دارم زمانيكه استاد من ماركسيسم پوزيسيوني را كه من  بكلي به آن تعلق داشتم زير سئوال برد چه احساس ناخوشايندي داشتم زيرا من بكلي به اين باور رسيده بودم كه پيشرفت علم و آموزش و پرورش در قرن بيست و يكم مذهب را بكلي از صحنه بدر خواهد كرد. نياز به گفتن ندارد كه به تصور من، قرن بيست و يكم به انقلاب پيروزمند جهاني سوسياليستي تعلق داشت كه باور داشتم طي چند ده آينده بوقوع بپيوندد.

استاد من بر اين عقيده بود كه انباشت سرمايه مدام در يك جامعه، در حقيقت جستجو براي معنويت  را افزايش خواهد داد. اگر درست به خاطر داشته باشم او با كمال اشتياق جمله  معروف آندره مالرو را كه توسط خيلي هم به نقد و بحث كشيده شده است را نقل كرد كه قرن بيست و يكم ازآن مذهب خواهد بود.

آيا استاد من درست مي انديشيد؟ آيا توانمندي كنوني اعتقادات، جنبشها و فرقه هاي دين دال بر مذهبي بودن قرن بيست ويكم است؟ آنچه كه بدون ترديد روشن است، اشتباه اعتقادات من در دوران جواني است اما من پيروزي كامل را هم به طرز تفكر مخالف خود نخواهم داد. واقعيت اين است كه ما همه اشتباه كرديم، پيش فرض مشترك هر دو گروه اين بود كه جامعه قرن بيست و يكم جامعه "فراواني" و انباشت خواهد بود. اينكه جامعه آتيست يا مذهبي خواهد شد ناگز ميبايست از آن پيش فرض اصلي نشئات ميگرفت. بنابراين سوال مورد بحث را ميبايست به طريق زير بازنويسي كرد. آيا ارضاء نيازهاي مادي به ناگزير نيازهاي معنوي و مذهبي اجتماع را هم ارتقاء ميدهد؟

هيچيك از ما به زودي به پاسخ اين سوال نخواهيم رسيد. اميد به جهاني رها از "نياز" همانقدر از دسترس ما دور است كه جهاني رها از "ترس و وحشت".  اين دو بخش از چهار "آزاديهاي" معروفي هستند كه فرانكلين روزولت در سال 1941 آنها را ستونهائي ناميد كه جهان آرمانيش بر آنها استوار است.

نخستين آزادي روزولت يعني آزادي بيان، بيگمان توسعه فراوان يافته است ولي هنوز از پيروزي كامل فاصله زيادي دارد. آزادي ئوم وي يعني آزادي پرستش هر خدائي، ديگر توسط "بيخدائي" دگماتيك استاليني (آنگونه كه در دوران روزولت انگاشته ميشد) مورد تهديد نبود بلكه از سوي خداپرستي فناتيك تحت فشار قرا گرفته است. آزادي كه بيش از همه اينكه در جهان مورد تهديد است آزادي پرستيدن "هرخدائي" و زيستن به آنگونه كه انسان تمايل دارد ميباشد.

بدرستي اين ديگر پيشرفت نيست بلكه نشاني از ارتجاع ايدئولوژيك در ابعادي تاريخي است.

جان سختي مذهب پس از گذشت پنج قرن از شروع انقلاب علمي، معمائي است كه متفكران معتقد به ديدگاه اپوزيونيستي جهان را به شگرفت درآورده است. اما آنچنانكه من از قدمهاي اوليه خود تاكنون در راه تئوري ماركسيستي دريافته ام، درك درست از ماركسيسم به چنين برداشتي نخواهد شد. كوشش من در اين مقاله نه تنها براين است كه از جان سختي مذهب شناختي بدست دهم بلكه علاوه برآن نيز به ايدئولوژيهاي مختلف مذهبي كه تاريخ در اعصار مختلف خود به آنها ميدان پا ميدهد بپردازم و صفت مشخصه هريك را روشن سازم.

 مذهب در عصر معاصر نه تنها بعنوان "ايدئولوژي غالب" به حيات خود ادامه داده است بلكه همچنان به بازتوليد ايدئولوژيهاي پرخاش جو كه شرايط موجود اجتماعي و سياسي را زير سوال ميبرند ادامه داده است.  دو نمونه از اين ايدئولوژيها در سالهاي اخير توجه زيادي را به خود جلب نموده اند: ايدئولوژي الهيات رهايبخش وبنيادگرائي اسلامي. ارزيابي مقايسه اي اين دو پديده از ديدگاه ماركسيستي كه با مطالعات جامعه شناسانه مذهبي نيز غني گشته باشد، تلاشي جانانه و چالشي سياسي و روشنگرانه ميباشد و اميد من براين است.

مذهب از ديدگاه ماركس

چارچوب تفكر ماركس درباره مذهب زماني مشخص شد كه ماركس خود رد آثارش در دوران انتقال تفكرش از فلسفه "هگل يون جوان" به راديكاليسم ماترياليستي مبارزه طيقاتي يا آنچه ما از ماركسيسم ميدانيم به آن پرداخته است. در مقدمه اش در اثر "نقد فلسفه حق هگل" كه بسيار مورد نقل هم قرار گرفته است نشاني قاطع از شكل گيري تفكراتش را ميبينيم. پس از اتمام نسخه اول اين اثر در تابستان 1843  (اين اثر در زمان حيات ماركس به زير چاپ نرفت) ماركس مقدمه را در انتهاي همان سال نوشت و در سال 1844 در روزنامه"دوچ- فرانز اوسیش یاربوخر" * به چاپ رساند. 

اين حقيقت كه ماركس اين اثر را قابل چاپ يافته بود خود دال بر استحكام مطلب است زيرا چنانچه ماركس در سراسر عمر خود نشان داد وي از انتشار هرگونه نوشته تئوريك كه كاملاً از آن رضايت نداشت اجتناب مي ورزيد. اين مقدمه همراه با "تزهاي فويرباخ" كه در همان سال نوشته سده است، به طرز درخشاني مسيري را كه ماركس در اين راستا طي نموده است ترسيم ميكند، مسيري كه آنتونيولابريولا آنرا "فلسفله عمل" ناميد*

ماركس در سال 1844 در "مقدمه" چنين نوشت:

 "مبناي نقد غيرمذهبي چنين است: انسان مذهب را ميسازد و اين مذهب نيست كه انسان را ميسازد. مذهب در حقيقت خودآگاهي و عزت نفس انساني است كه هنوز بر خود قالب نگشته و يا خود را دوباره باخيه است. انسان پديده اي انتزاعي نيست كه در بيرون جهان نشسته باشد. انسان جهان انسان، اجتماع و دولت است. اين دولت و اين اجتماع مذهب را توليد ميكند كه در حقيقت آگاهي درونگراي جهان است زيرا جهان وارانه شده است، مذهب تئوري عمومي چنين جهاني است، دايره المعارف جامع اين جهان، منطق اين جهان در حالت عمومي، اوج تكيه گاه معنوي آن، شوق تكيه گاه اخلاقي، كامل كننده و بالاخره تكيه گاه همگاني و موجه جلوه دادن آن است. مذهب شكل گيري تخيلي جوهر انسان است زيرا جوهر انسان نتوانسته است حقيقت واقعي را كسب كند. بنابراين مبارزه عليه مذهب مبارزه اي غير مستقيم عليه جهاني است كه رنگ وبوي معنويت آن مذهبي است."

ماركس در اينجا بعد از بيان يكي از ايده هاي كليدي لودويك فويرباخ درباره نقد مذهب (انسان مذهب را ميسازد،مذهب انسان را نميسازد) اثر بخشي اين جمله را به حداكثر آن ميرساند و بدين وسيله فويرباخ را به خاطر عدم توانائيش در نتيجه گيري درست سرزنش ميكند. در جمله بعدي كه گفته ميشود "انسان پديده اي انتزاعي نيست كه در بيرون جهان نشسته باشد" نظرات فويرباخ بطور مستقيم رد ميشود.

مذهب "خودآگاهي درونگراي جهان است" آنهم به اين خاطر كه جهان انساني يعني اجتماع و دولت خود واژگونه شده است، يعني بر سر استوار است. اين واژه ديگريست كه ماركس در ارتباط با ديالكتيك هگل به كار برد.

پس از فويرباخ، ماركس جوان عمدتاً با درنظر داشتن مسيحيت، نقش روانشناسانه (معنوي) مذهب را به رسميت شناخته و همزمان از جوهر مبتذل آن يعني خودآگاهي كاذب نام ميبرد: "مذهب تئوري عمومي چنين جهاني است ، دايره العارف جامع اين جهان، منطق اين جهان در حالت عمومي، اوج تكيه گاه معنوي آن، شوق تكيه گاه اخلاقي كامل كننده و بالاخره تكيه گاه همگاني و موجه جلوه دادن آنست". اما اگر انسان بتواند در مذهب نوعي انسانگرايي را بيابد "مذهب شكل گيري تخيلي جوهر انسان است."

تنها به اين خاطر است "جوهر انسان نتوانسته است جوهر واقعي خود را بيابد" بنابراين "مبارزه عليه مذهب، مبارزه اي غيرمستفيم عليه جهاني است كه رنگ و بوي معنويت آن مذهبي است".

ماركس سپس افكار خود را چنين بسط و توسعه ميدهد: "رنج بردن مذهبي بيان واقعي رنج و اعتراضي است عليه آن. مذهب اه موجود سركوب شده، روح جهان سنگدل و روح شرايط بيروح است. مذهب افيون توده هاست. بجاي مذهب كه بعنوان خوشبختي تخيلي انسانها عمل ميكند ميتوان خوشبختي واقعي را جايگزين كرد. براي رسيدن به چنين خوشبختي انسانها بايد دست از توهمان خود درباره شرايط انساني بردارند و اين خود مستلزم شرايطي است كه خود ايجاد ميكنند، اين توهمات هستند. بنابراين نقد مذهب در حالت چنين خود نقد فلك هزار داماد است كه مذهب تاج سر آن است."

مذهب بيان "رنج" است: مذهب "بيان تصفيه شده رنج واقعي بوده و "اعتراضي" است عليه آن. اين جمله بسيار پر معناست اما ماركس متاسفانه بخش مربوط به اعتراض را بسط نداده است. در دو جمله ذيل او تنها به "بيان" آن پرداخته است. اين جملات ماركس درباره مذهب معروفترين جملات نقل شده از او ميباشند. "مذهب، آه موجود سركوب شده، روح جهان سنگدل و روح شرايط بيروح است. مذهب افيون توده هاست" اگر ماركس از درك اوليه خود دست نكشيده بود، بُعد تحريك آنگيز مذهب و همچنين بُعد لاقيدي آنرا بسط داده بود (كه ماركس با استفاده از اين قدرت تخدير افيون را بيان ميكند) و ميتوانست جمله آخر را به نحو ديگري تمام كند يعني مذهب را بعنوان محرك بشناساند: مذهب همزمان  هم افيون و هم كوكائين توده هاست*

اگر بخواهيم توده ها مذهب را كه بعنوان خوشبختي تخيلي آنها عمل ميكنند، چيز ديگري جايگزين كنند، هدف بايد دستيابي به "خوشبختي واقعي" باشد. اگر بخواهيم مردم از شر "توهمات خود درباره شرايط موجود" رها شوند، بدين معنا خواهد بود كه آنها بايد در شرايط واقعي خودتغييري اساسي بوجود آورند، يعني شرايطي كه نياز به توهم و اوهام نداشته باشند. از اين روي نقد مذهب ميتواند (به شرطي كه به جنين اجازه رشد داده شود) بايد نقد "رنج واقعي" و "جهان هزار داماد باشد كه مذهب تاج سر آن است" باشد. نقد مذهب بايد به نقد جهان انساني يعني دولت، اجتماع، حقوق و سياست بيانجامد. فلسله پس از برداشتن نقاب از چهره "مقدس" از خود بيگانگي انسان بايد تجلي آن را در  جهان "نامقدس" نيز افشا كند.

"در وحله اول اين وظيفه فلسفه است... كه پس از افشاء از خودبيگانگي مقدس انسان به افشاء از خود بيگانگي انسان در شكل نامقدس آن بپردازد. بنابراين نقد آسماني به نقد شرايط زميني و نقد مذهب به نقد قانون و نقد الهيات به نقد سياسيت تبديل ميگردد.

چنين نگرشي را ماركس درسال 1845 . ئر "تزهائي درباره فويرباخ" ادامه داده و نتيجه گيري آن به عمل انقلابي " فعاليت انقلابي، عملي، انتقادي" منجر ميگردد.

"فويرباخ از اين حقيقت شروع ميكند كه مذهب از خود بيگانه كننده است. جهان به دو جهان تخيلي و جهان خاكي تقسيم شده است. هدف فويرباخ آشتي دادن جهان مذهبي با مباني خاكي آنست، او اما فراموش ميكند كه پس از اتمام اينكار، هنوز بخش اساسي ناتمام مانده است. اين واقعيتي است كه مباني خاكي از خود جدا شده و در ميان ابرها بعنوان قلمرو مستقل ديگري خود را مستقر ميكند و تنها راه توضيح و تفسير اين مسئله نشان دادن تضاذ ذاتي و كشاكش دروني آن است. اين جهان را بايد از طريق تناقضات آن شناخت و با از بين بردن اين تناقضات آنرا دچار تحولي انقلابي كرد... فيلسوفها تابحال تنها جهان را در اشكال مختلفش تفسير كرده اند ولي بايد هدف تغيير جهان باشد"*

شگفت آور است كه طي چهارده ده اخير دو جنبش مذهبي بوده اند كه تلاش كرده اند جهان را از طريق سرنگوني وضع موجود تغيير دهند تا نسخه خود از قلمرو الهي پادشاهي خداد و اتاق انتظاري براي بهشت بر روي زمين بوجود آورند. اين دو جنبش عبارتند از الهيات رهايبخش و اسلام بنيادگرا. كليد درك ماهيت اين دو پديده را بايد در ارتباط بين رشد هريك از آنها با سرنوشت چپ لائيك درك نمودو از سوئي سرنوشت الهيات رهايبخش تقريباً موازي با شرنوشت چپ لائيك در آمريكا لايتن بوده است و درحقيقت الهيات رهايبخش بعنوان بخشي از چپ عمل كرده و شناخته ميشود و از سوي ديگر اسلام بنيادگرا در كشورهايي كه اكثريت مسلمان هستند پا گرفته و بعنوان رقيب و الترناتيو چپ عمل كرده، تلاش ميكند كه اعتراض عليه "رنج واقعي" را با مسئول جلوه دادن دولت و اجتماع به سوي اهداف خود كاناليزه كند. اين در رابطه تناسبي متضاد (در مثال اول مثبت بود و در مثال دوم منفي) نشان دهنده تفاوت ژرف بين اين دو جنبش تاريخي است.

مذهب و راديكاليسم در عصر حاضر: الهيات رهايبخش

تجلي مدرن فرضيه اي است كه ايدئولوژي الهيات رهايبخش به گفته ميشل لووي ماكس وبر براساس يكي از داستانهاي معروف گوته  "همخوني داوطلبانه" ناميده است و نشان دهنده ارتباط بين مسيحيت و سوسياليم ميباشد* به بيان دقيق تر :همخوني داوطلبانه  بيان كننده ارتباط بين مسيحيت اوليه و مدينه فاضله كمونيستي است. ارتباط بين اين دو به مرور زمان كمرنگ شده و باعث گشته است كه مسيحيت دگرديس نمايد و به ايدئولوژي سازمان يافته اي براي سلطه اجتماعي مبدل گردد.

"كمونيسم"  استفاده شده در اينجا را بايد از دكترين كمونيسم كه با شروع سرمايه داري صنعتي پا گرفته است متمايز نمود. وبر خود اين بعد مسيحيت بنيادين را به جزئي بيان كرده است:

"طي دوران كاريماتيك مذهب (دوران اوليه ايدئولوژي كه هنوز به هوا و هوس و ماديات نپرداخته و به سازماني جهت سلطه جوئي مبدل نگشته است. م) مريدان واقعي بايد مالكيت را نفي كنند. از توده هاي معتقد نيز چنين انتظار ميرود كه نسبت به مالكيت بيتفاوت باشند. يكي از اشكال اين بي تفاوتي تجلي خود را در عشق كمونيسم كاريسماتيك يافته است كه ظاهراً در جامعه مسيحي اوليه در اورشليم وجود داشته است. جامعه اي كه درآن مالكيت عمومي بوده است. درست مانند آنكه هيچكس صاحب هيچ چيز نبوده است."

چنين اشتراكي نامحدود و تعريف نشده با برادران محتاج مسيونرهاي مذهبي و بويژه پال   (يكي از حواريون مسيح. م) را برآن داشت كه به جمع آوري اعانه براي هسته اصلي ضد سازماندهي "سوسياليستي" و "مالكيت اشتراكي" كمونيستي. زمانيكه تفكرات مرگ گرايانه و روز قيامت رنگ باخت، كمونيسم كاريسماتيك در كليه اشكال خود دچار انحطاط شد و به داخل صومعه عقب نشيني كرد و تنها در آنجا دغدغه فكري خاصي براي مريدان استثنائي خدا مبدل شد"*

اين همخوني داوطلبانه بين مسيحيت در فاز كاريسماتيك آن و برنامه اجتماعي كمونيست بود كه توماس مونزر  را در قرن شانزدهم قادر ساخت كه برنامه اي اجتماعي براساس بنيادهاي مسيحيت ارائه دهد. برنامه اي كه فردريك انگلس در سال 1850 آنرا "چشم انداز كمونيسم تخيلي"* تعريف كرد. البته اين تعريف انگلس خالي از اشكال نيست زيرا او شرايطي را كه از لحاظ تاريخي دورانش نامناسب بود به "تخيل انساني" نسبت داده است. انگلس گرچه خود همخوني بين " كمونيسم" مونزر و مسيحيت اوليه را قبول كرد ولي به  نتيجه گيري نامتجانسي رسيد كه همزمان هم جبرگرايانه و هم ايده آليستي بود.

شور و خطور مسيحيت بنيادين درباره سلطنت هزارساله مسيح بر روي زمين نقطه شروع مفيدي بوده است. از سوي ديگر گسترش اين ايدئولوژيك نه تنها به حال بلكه به زمان آينده به شدت تخيلي بود و در اولين جبهه عملي خودر در چارچوب شرايط محدوده اند.. انتظار براي كمونيسم تخيلي در حقيقت انتظار براي شرايط مدرن بورژوائي بود.(9)

انگلس ميتوانست جواب خود را به اشكالاتي كه وي "پيش بيني تخيلي" و "پيش بيني نبوغي" ناميد از طريق درك همخوني بين "شور و خطور مسيحيت درباره سلطنت هزار ساله مسيح بر زمين" و شرايط تاريخي طبقه دهقان در آلمان پيدا كند. طبقه اي كه بشدت توسط دگرگوني عميق اجتماعي و سقوط زندگي تحت فشار قرار گرفته بود. در حقيقت بخشهاي مختلف برنامه دهقانان در آلمان محصول "تخيل" نبوده بلكه تركيبي از دوبخش متفاوت بود. يك بخش تمايلات كمونيستي مسيحيت اوليه و بخش ديگر اشتياق و تمايل "رومانتيك" دهقانان براب بازگشت به سيستم مالكيت اشتراكي آلمان باستان بود. اين دهقانان با خطر پرولتارياريزه شدن و تهيدستي روزافزون كه محصول از هم پاشيدگي تدريجي جامعه قرون وسطائي بود مواجه بودند. اين همان شرايطي بود كه سه قرن و نيم بعد، ناردونيكها تحت لواي تمايل دهقانان روسي به مزارع آبشكينا  آنرا مطرح كردند. ماركس و انگلس در مانفيست كمونيست خود با نام بردن از هر دو حالت اين تلاشها را بعنوان كوششي ارتجاعي توسط بخش كوچكي از طبقه متوسط جهت برگرداندن  چرخ تاريخ به عقب نام بردند.(10)

اما ماركس سالها بعد در مورد روسيه قبول كرد كه تمايل به اشكال اجتماعي قديمي به معناي حفظ مالكيت اشتراكي بوده و در حقيقت حداقل از لحاظ تئوريك نگهداشتن چرخ تاريخ مانند فنر عمل كرده و سرانجام به نيروي توانمندي براي جهشي بزرگ به جلو عمل خواهد كرد. (11)

اين بعد كمونيستي مسيحيت اوليه همان چيزي است كه انگلس در ارزيابي خود از برنامه مونزر (__) ارائه داده است:

"برنامه او بيش از اينكه مجموعه اي از خواسته هاي طبقات تهيدست باشد پيش بيني ذكاوتمندي از شرايطي بود كه ميبايست به رهايي بخش  پرولتري كه به تازگي درحال شكل گيري در ميان اين طبقات بود بيانجامد. اين برنامه خواستار برپايي سريع قلمرو خدا بر زمين يعني سلطنت هزارساله آن بر زمين بود. قرار بود اينكار توسط بازگشت كليسا به سرچشمه اوليه خود و الغاء تمام موسساتي باشد كه تضاد با آنچه بودند كه مونزر مسيحيت اوليه اش ناميده بود. اين خود در برگيرنده كليساي مدرن بود. مراد (خواسته) مونزر از قلمرو سلطنت خدا، دولت و جامعه اي بدون اختلاف طبقاتي و مالكيت فردي و همچنين محو اعمال قدرت دولت بر اعضاء جامعه است. تمام اشكال قدرت و سيادت كه خود را تسليم انقلاب نكرده و به آن نپيوندند، ناگزير ميبايست سرنگون گشته، كار و سرمايه بايد اشتراكي گسته و مساوات كامل بر جامعه حكمفرما گردد."(12)

در اينجا دوباره "ماترياليسم تاريخي" خام كه انگلس جوان سعي ميكرد خود را با آن تطبيق دهد نمايان است. او تلاش نمود كه برنامه كمونيستي را منحصراً به پرولتارياي زيردست سرمايه داري محدود كند. آنچه كه انگلس سعي ميكرد با از قلم انداختن آن خود را همرنگ دگم موجود  سازد (گرچه او خود غيرمستقيم برآن ادغان داشت) اين حقيقت بود كه:

 1- در تاريخ گرايش كمونيستي به دفعات مكرر در غالب اعتراضات پرولتري نمود داشته است.

2- اين گرايش ميتواند به راحتي در قالب مسيحيت بيان گردد زيرا همخوني بين آمال و آرزوهاي مسيحيت اوليه و كمونيسم وجود دارد.

انگلس بجاي آن كوشيد با ناشيگري توماس مونزر را بعنوان نمونه اي از "چشم انداز كمونيسم تخيلي" نشان دهد و ب‍ُِعد مسيحي آنرا تنها بعنوان جامه اي نشان دهد كه شرايط تاريخي بر بدن ان پوشانده است.

"اگر مبارزه طبقاتي درآنزمان نشاني از مذهب دارد و اگر منافع، نيازها و خواسته هاي طبقات مختلف خود را در پس پرده اي از مذهب پنهان كرده اند، هيچكدام توجيه گر شرايط موجود نيستند و بايد آنها را از ديدگاه شرايط موجود توضيح داد.

                             قرون وسطي در دامن بربريت خام رشد يافت. قرون وسطي تمدن فلسفه، سياست و دستگاه حقوقي كهن را به زير كشيد و در تمامي اين عرصه ها پايه ريزي نويني را آغاز كرد. قرون وسطي از جهان باستان نابود شده تنها مسيحيت و چند شهر نيمه ويران را نگهداشت. در نتيجه روحانيت انحصار خود را بر آموزش و روشنفكري غالب نمود. پديده اي كه در كليه مراحل اوليه توسعه و آموزش ماهيت مذهبي خود را نمايان ساخت.

سياست و سيستم قضائي در دست روحانيت همگام با ساير علوم به شاخه اي از الهيات تبديل شده و كاملاً از آن متأثر گشتند. دگم هاي كليسا، مباحث محوري سياست گشته و نقل قول از انجيل در دادگاههاي روزمره به قوانين معتبر تبديل گشتند. حتي بعد از تشكيل طبقه خاصي از قضات، قضاوت تا زماني بس طولاني تحت سيادت الهيات بود. اين برتري الهيات در قلمرو تفكر و روشنگري نتيجه منطقي شرايطي بود كه در آن كليسا قدرتمندترين نيروي همآهنگ كننده و مشروعيت بخش تسلط فئوداليسم موجود بود.

مشخص است كه در چنين شرايطي تمامي حملات عمومش و آشكار به فئوداليسم ئر وحله اول هجوم به كليسا است. كليه دكترين هاي انقلابي اجتماعي و سياسي ناگزير به كفرگويي مذهبي مبدل ميگردند. براي آنكه بتوان شرايط اجتماعي موجود را زير سئوال برد ميبايست آنرا از هاله تقدس تهي كرد. (14)

 مطالب فوق دو سؤال ايجاد ميكند: سؤال اول اينست: چرا به جزء شورشهاي متعددي كه توسط مرتدان مذهبي صورت گرفت بسياري از شورشهاي تهيدستان در قرون وسطي هيچگونه ارتداد مذهبي بوجود نياورد و يا حتي از هرگونه ماهيت مذهبي و الهي تهي بوده اند؟

براي مثال شورش 1378 در شهر فلورانس ايتاليا (شورش پشم بافان كه طبقه اي از صنعت بافندگي بودند و توسط هيچيك از اصناف نمايندگي نمي شدند بنام شورش چيوي (--) شورش ميلوتينز فرانسه در سال 1380 ، شورش دهقانان انگليس در سال 1381، شورش هارل در فرانسه در سال 1382 و شورش كاتاليون اسپانيا از اين دست ميباشند. در حقيقت بخشي از شورشهاي دهقانان آلمان در قرن شانزدهم در جنگلهاي سياه و سوا؟ جنوبي در زمينه خواستهاي اجتماعي آغاز شد و از هرگونه آب و رنگ مذهبي تهي بودند. سؤال دوم اين است چطور ممكن است شورش تهيدستان اروپا در قرن وسطي كه راديكالترين جنبش سياسي عصر خود بودند و توسط توماس مونزر رهبري مي شدند در عين حال به "ارتداد مسيحي" نزديكي اين چنين داشتند.

پاسخ به اين دو سؤال منجر به اين شد كه تز انگلس به نسبيت بگرايد: سيادت ايدئولوژي مذهبي در قرون وسطي چنان بود كه هيچگونه ايدئولوژي آتيئيستي نميتوانست در ميان اقشار وسيعي از توده هاي تهيدست پا بگيرد. در دوراني كه جهان بيني مذهبي تمام بسترهاي فكري زمان خود را تحت سلطه داشت بديهي است هرگونه سرپيچي اجتماعي خود را در چارچوب مذهب بيان خواهد كرد. اما اين بدان معنا كه انگلس بيان كرده است نيست: " تمام جنبشهاي اجتماعي و سياسي (محكوم بودند) كه شكل مذهبي بخود گيرند." اين جنبشها ميتوانستند اين طرز تفكر را با خود داشته باشند اما دكترين مذهبي توليد نكنند و تاكيد آنها بر مسائل اجتماعي باشد و خواسته هاي خود را در غالب نيمه سكولار بيان نمايند. اما ميشد كه گاهاً تفسير خاصي از اعتقادات به بيان خواسته ها و اميال اين جنبشها ياري رسانند.

اين حقيقت كه راديكالترين ايدئولوژي جنبشهاي تهيدستان عليه جامعه قرون وسطي خود را در قالب ارتداد مسيحي و بازگشت كليسا به دوران اوليه نشان ميدهند نه تنها دال بر محدوديتي است كه تفكر مذهبي برآن عصر اعمال ميكند بلكه يكي از اشكال تاريخي مسيحيت را براي برنامه كمونيستي بازگو ميكند.  ايدئولوژي كمونيستي مونزر در عصري پديدار شد كه جنبش رفرماسيون پروتستان ناقوس مرگ قرون وسطي و شروع دوران معاصر را اعلام كرده بودند. مونزر هم عصر ماكياولي بود.

ارنست بلفوف بكس كتاب جالب توجهي كه درباره جنبش هاي دهقاني نوشته است، خواسته هاي ميشل گيزمر (--) يكي از چهره هاي راديكال شورش دهقاني آلمان در قرن شانزدهم را به رشته تحرير درآورد.

ميشل گيزمر رهبر شورش در قسمتهاي تيرول (_) و سالزبرگ(_) بود. يكي از خواسته ها ممنوعيت حرفه بازرگاني بود! ارنست بكس ميگويد " تمام اين مسائل عمدتاً محصول تفكر كمونيستي قرون وسطي هستند كه لعابي از انجيل برخود داشته و خواستار باز زيست شرايط مسيحيت اوليه و يا تصور آنها از اين تفكر بود(15)

بكس به درستي درباره شورش دهقاني آلمان مينويسد: " اين جنبش عمدتاً شورشي اجتماعي – دهقاني بود اما لايه اي غليظ از مذهب برخود داشت. بيان دكترين مسيحي و احساسات انجيلي نه تنها آب و رنگي بروني بلكه بخشي از ماهيت جنبش بود(16)

همچنين "همخوني داوطلبانه" ميان مسيحيت اوليه و مدنيه فاضله كمونيستي است كه توضيح دهنده اين است كه چرا جنبش جهاني سياسي راديكال چپ كه در 1960 شروع شد (زمانيكه به سختي ميتوان آنرا زماني مذهبي ناميد!) توانست بخشاً بخصوص در كشورهاي مسيحي "حاشيه اي" كه قشر عظيمي از مردم فقير و تهيدست هستند ابعاد مسيحي به خودد بگيرد. اين موضوع بخصوص در آمريكاي لاتين صادق است. منطقه اي كه از شروع دهه 1960 راديكاليسم انقلاب كوبا و پيام سوسياليستي – اومانيستي آن رشد زيادي نمود.

تقاوت اصلي بين اين موج مدرن راديكاليسم با جنبش دهقاني آلمان در اين بود كه در امريكاي لاتين مدينه فاضله كمونيستي مسيحي نه بدنبال برپائي اشكال اشتراكي گذشته (گرچه اين حقيقت در بعضي از جنبشهاي بومي ميان آمريكا به چشم ميخورد) بلكه بدنبال آرزوها و اميال مدرن سوسياليستي همچون عقايد انقلابيون كوبا و ساير جنبشهاي ماركسيستي بود.

مذهب و راديكاليسم در عصر معاصر: بنيادگرائي اسلامي

بگذاريد نتيجه گيريهاي مباحث بالا را اكنون درباره موج بنيادگرائي اسلامي كه در دهه 1970 خيزش كرد بكار بريم. اولين جنبه اي كه خود را نشان ميدهد غلبه نسبي مذهب در اكثر كشورهاي اسلامي در مقايسه با ساير جهان ميباشد.

مشخصاتي كه انگلس درباره جامعه قرون وسطي در اثر جنگ دهقاني در آلمان به آنها اشاره دارد يعني اين حقيقت كه "روحانيت كنترل انحصاري بر آموزش و روشنگري را ازآن خود كرد" كه "سياست وسيستم قضائي به شاخه هائي از روحانيت مبدل شد" و بر مبناي قوانين آن اداره ميشد و قضاوت "تحت كنترل كامل روحانيت" درآمد تمامماً كلمه به كلمه بر شرايطي كه در كشورهاي مسلمان جاري است صادق ميباشد.

علل اين موضوع پيچيده و بيشمارند. بعبارت كوتاه سرسختي فرماسيونهاي اجتماعي ماقبل سرمايه داري در قسمت اعظم اين مناطق، اين حقيقت كه اسلام از بدو پيدايش سيستمي سياسي و قضائي بوده- اين حقيقت كه قدرتهاي سرمايه داري- استعماري غربي نمي خواستند توازن تاريخي- ايدئولوژيكي و مذهبي منطقه را برهم زنند زيراز اين عوامل استفاده ميكردند و از هر عملي كه باعث برانگيختگي شورشهاي فراگير عليه سلطه آنها ميشد اجتناب ميكردند- اين حقيقت كه تضاد بين مذهب نيروهاي خارجي استعماري و مذاهب غالب محلي عامل دوم را به وسيله مناسبي براي شورشهاي ضد استعماري درآورد و اين حقيقت كه قيامهاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي عليه سلطه غرب (و عليه طبقه حاكم بومي كه سلطه غرب از كانال آنها اعمال ميگرديد) بدلائل بالا و يا از روي فرصت طلبي در تقابل با اسلام عمل نميكردند. (تنها استثناء قابل توجه، تجربه كماليسم است كه در امپراطوري عثماني بوقوع پيوست و هدفش غربگرائي بود.)

بخاطر دلايل فوق شرايط كشورهاي مسلمان هرگز از آنچه انگلس درباره قرون وسطي اروپا گفته فراتر نرفته است.

اخيراً حتي شاهد قدرت گيري چشمگير ايدئولوژيكي- اجتماعي و سياسي اسلام بوده ايم كه خود مديون خيزش و توسعه بنيادگرائي اسلامي است. آن هم پس از پيشرفت . واقعي اما بسيار محدودي كه طي دهه هاي گذشته بسوي سكولاريزه كردن اين جوامع بدست آمده بود.

توضيحات مختلفي توسط ماركسيستها درباره اين خيزش هاي دوباره ارائه شده است(17) اما آنچه قابل توجه است اين است كه بنيادگرائي اسلامي عمدتاً بر روي كالبد متلاشي شده جنبشهاي ترقيخواهانه منطقه تحت نفوذ بوده  و باعث شده است كه بقاياي اين جنبشها در آتش نيستي بسوزند. يكي از مشخصات اصلي اين فعل و انفعال عقبگرد تاريخي عظيمي است كه از اوايل دهه 1970 و افول ناسيوناليسم راديكال طبقه متوسط شروع شده است. (نمود بارز آن مرگ جمال عبدالناصر در سال 1970 پس از شكستش از اسرائيل در سال 1967 بود.)

نيروهاي ارتجاعي تحت لواي ايدئولوژي اسلام در اغلب كشورهاي اسلامي به حيات خود ادامه داده اند و در تقابل با بقاياي چپ در اين كشورها بر آتش بنيادگرائي اسلامي دميده اند.

اسلام بنيادگرا، با پر كردن خلاء ي كه بدليل سقوط نيروهاي چپ ايجاد شده بود، بسرعت خود را بعنوان مؤلفه اصلي اپوزيسيون بر عليه سلطه غرب تبديل كرد. اين بعدي بود كه اسلام بنيادگرا از ابتدا با خود حمل ميكرد اما در دوران ناسيوناليستهاي "سكولار" به شدت تضعيف شده بود.

در دوران اسلام شيعه، مخالفت شديد با سلطه غرب پس از انقلاب اسلامي 1979 در ايران نمودار گشت و سپس در اوائل دهه 1990 پس از اينكه گروههاي مسلح مبارز مسلمان گراي سنتي از جبهه نبرد عليه اتحاد جماهير شوروي به جبهه نبرد عليه آمريكا نقل مكان دادند، تشديد يافت. يعني بدنبال شكست و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و سلطه آمريكا بر خاورميانه.

بنابراين در شاخه اصلي اسلام بنيادگرا در مناطق وسيعي از گشورهاي اسلامي به حيات خود در كنار هم ادامه ميدهند. يكي از آنها هم جهت با منافع كشورهاي غربي است و با آنها همكاري ميكند و پايگاه اصلي آن عربستان سعودي است. كشورهاي كه درميان تمام دولتهاي اسلامي از همه بنيادگراتر و كوته انديش تر است. ديگري در ستيز عليه منافع غرب است كه پايگاه اصلي آن در ميان شيعيان و جمهوري اسلامي ميباشد ولي درحال حاضر نوك تيز پيكان اين جريان توسط سُِني هاي القاعده نمايندگي ميشود، هر دوي آنها نه تنها در دنباله روي كوركورانه از شريعت ، متون اسلامي و برنامه هاي بنيادگرايانه وجه اشتراك دارند بلكه در دشمني با نيروهاي چپ نيز همسو و همزمان هستند، بجز موارد استثنائي كه نيروي دوم با چپ اشتراك مساعي داشته است(18)

تمام شاخه هاي اسلام بنيادگرا دريك موضوع اشتراك نظر دارند و آنهم تعلق خاطر به "مدنيه فاضله قرون وسطائي- ارتجاعي " است. به زبان ديگر پروژه اجتماع آنها تخيلي و اسطوره اي بوده و نه رو به آينده بلكه رو به گذشته قرون وسطي دارد. بدنبال آنند كه بر روي زمين جامعه و دولت اسطوره وار اوايل تاريخ اسلام را دوباره احياء كنند. از اين جنبه است كه با الهيات رهايبخش مسيحي فصل مشتركي دارند كه آنهم اشاره به مسيحيت اوليه ميباشد.

برنامه بنيادگرائي اسلامي اما مجموعه اي از پرنسيب هاي ايدآليستي "عشق كمونيستي" نيست، عشقي كه از دوران بخشهاي سركوب شده تهيدستان كه در حاشيه اجتماع زندگي ميكنند گروهي كه بنيان گذار آن به طرز فجيعي توسط قدرتمندان كشته ميشود چنانكه مسيحيت اوليه مثال خوبي از اين حالت است. برنامه اسلام بنيادگرا همچنين بر اساس اشتراك مالكيت باستاني بنا نگشته است، حالتي كه در بخش هائي از شورشهاي دهقانان آلمان در قرن شانزدهم وجود داشت.

بنيادگرايان اسلامي همه در يك موضوع با هم مشتركند و آنهم به اجراء گذاشتن سيادت طبقاتي.

اسطوره ي  اجتماعي و سياسي قرون وسطائي كه چهارده قرن پيش برپا گشته و بنيادگذار آن بازرگاني بود كه به پيغمبري رسيد. كسي كه جنگجو بود و دولت و امپراطوري را بنيان گذاشت و سپس در اوج قدرت سياسي از جهان رخت بربست.

همچون ديگر تلاشها دربرپائي جامعه و كمون طبقاتي چندصدساله پروژه بنيادگرائي اسلامي نيز ناچاراً به برپائي "مدينه  فاضله ارتجاعي" خواهد انجاميد. حتي پرواز با بال تخيلات نميتواند "اسلام را به شرايط اوليه خود برگرداند و تمام بنيادهايي را كه از نظر اسلام بنيادگرا در تقابل با اسلام اوليه است ملغي سازد. (يعني با فرض توصيف انگلس از برنامه مونزر) و منجر به برپايي اجتماعي بدون اختلاف طبقاتي، مالكيت فردي و سلطه نيروي دولت بر اجتماع گردد." اين محمل تنها منجر به يك عقبگرد عظيم تاريخي خواهد شد.

طبيعتاً با در نظر گرفتن مباحث بالا اين سؤال مطرح ميشود كه آيا بين اسلام ارتدكس (يعني اسلامي كه دقيقاً به شريعت وفادار باشد) و مدينه فاضله قرون وسطائي- ارتجاعي "همخوني داوطلبانه" وجود دارد كه بتوان توسط آن موج عظيم اسلام بنيادگرا را كه جوامع مسلمان را در عصر ما فرا گرفته است توضيح داد؟ به چند دليل ميتوان به اين سؤال جواب مثبت داد. اسلام ارتدكس كه اكنون قدرتمندترين جريان درون مذهب اسلام است به مطالعه عدم تفسير و شناخت سوره هاي قرآن بعنوان كلام نهائي خداوند منجر ميشود. آنچه كه در بيشتر مذاهب ديگر يعني بنيادگرادئي كه در اقيليت بوده است، جرياني كه مبلغ عدم تفسير متون مذهبي است در اسلام ارتدكس به جريان غالب تبديل و بنابراين در دوران اسلام سازمان يافته نقش بسيار مهمي بازي ميكند.

اسلام ارتدكس به دليل عدم تفسير محتويات مشخص تاريخي متون مذهبي به نوعي از دكترين بنيادگرائي ميرسد كه خواستار برقراري حكومتي اسلامي است زيرا پيغمبر اسلام بشدت براي برقراري چنين حكومتي جنگيد. به همين علت اسلام ارتدكس راه به مبارزه مسلحانه عليه غير اسلاميون خواهد برد، زيرا تاريخ اسلام از بدو پيدايش جنگ عليه ساير اعتقادات جهت گسترش خود بوده است. (20)

جامعه شناسي مقايسه اي ماركسيستي از مذاهب

پس از تاكيد بر "همخوني داوطلبانه" بين مسيحيت اوليه و مدينه فاضله كمونيستي، قبول تز "همخوني داوطلبانه" ميان اسلام ارتدكس و مدينه فاضله قرون وسطائي- ارتجاعي را نميتوان قضاوتي ناعادلانه خواند. اين نتيجه گيي بر مبناي مقايسه تاريخي- اجتماعي مشترك بين هر دو مذهب بوده و سنت ماركس و انگلس و ماكسيم رادينسون مهمترين ماركسيستي كه اسلام را به نقد كشيده است استوار ميباشد.  اما كماكان مقايسه نسبي تاريخي- اجتماعي مشترك مذهب كه بتواند از لحاظ اعتباي با كار ارزنده ماكس وبر برابري كند شديداً مورد نياز است. گرچه تا بحال تلاشهايي در انجام اين پروژه صورت گرفته است از جمله در آثار ماركس و انگلس اشارات ارزشمندي به آن شده و همچنين در تحليل ماترياليستي عميقي كه ماكس وبر انجام داده انعكاس يافته است ، اما هنوز اين پروژه ناتمام مانده و الزاماً بايد تلاشي جمعي در راه آن انجام گيرد. "همخوني هاي همگرائي" مختلف هر مذهب ريشه در توسعه تاريخي خاص آن دارد. اين امر بويژه در مورد ريشه تاريخي هر مذهب صدق ميكند. با وجود اينكه تمامي اين مذاهب در انتها به ايدئولوژي سازمان يافته اي براي سلطه طبقاتي تبديل ميشوند.

ماكس وبر به درستي چنين مينويسد:

"بدرستي همه مذاهب بزرگ با يكديگر متفاوت هستند، اين تفاوتها كه خود در قالب رفتارهاي تجويز شده نشان ميدهند در دوران اوليه ريشه اين مذاهب در ساختار سلطه و همچنين در اخلاقيات پايه اي آنها بيشترين نمود خود را بروز ميدهند. بنابراين اسلام پيغمبري جنگجو و جانشين هايش هدايت ميشود. اسلام اين فرمان الهي را كه كفار بايد به زور شمشير تحت سلطه قرار گيرند پذيرفته، قهرمان پروري را ستايش كرده و به جنگجويان دين برحق بشارت از تمامي لذتهاي شهواني در هر دو دنيا را ميدهد.

برخلاف آن مذهب بودائي از درون جامعه اي از متفكرين و زاهدان رياضت كش برخاست كه بدنبال رهائي نه تنها از نظم اجتماعي آلوده به گناه و گناه فردي ميباشد بلكه بدنبال رهاشدن از خود زندگي هستند.

مذهب يهودي از درون جوامع شهرنشين و طبقه بندي شده برخاست و توسط پيامبر خاخامها و در نهايت روشنفكراني كه آموزش الهي داشتند هدايت ميشد. يهوديت توجه خاصي به زندگي بعد از مرگ ننموده و تلاش بر اين داشت كه دولت شهر سكولار خود را دوباره برپا كند و رفاه را از طريق اطاعت و همرنگي با قوانين فقهي برقرار سازد.

بالاخره مسيحيت از درون جامعه اي برخاست كه اعضاي آن عضو فرقه عارفانه مسيح و شام آخر بودند. در ابتدا اين گروه سرشاز از اميد درباره مرگ و رستاخيز و برقراري قلمرو جهاني الهي بودند. به اين خاطر قدرتمندان را نفي و نسبت به نظم اجتماعي موجود كه به نظر آنها بزودي پايانش در چشم انداز بود بي اعتنا بودند.  اين جامعه از سوئي بطور كار سماتيك توسط پيامبران و از سوي ديگر سلسه مراتب وار توسط مسئولين هدايت ميگشت.

اما اين دوره هاي متفاوت اوليه كه ميبايست ناگزير به جمعبنديهاي متفاوتي درباره نظم اقتصادي و سرنوشت تاريخي اين مذاهب منجر گردد، نتوانست مانع آن گردد كه حكومت هاي آنها اثر مشابهي بر زندگي اجتماعي و اقتصادي بجاي گذارند. اين تاثيرات منجر به ايجاد پيش شرطهاي مشابه جهاني جهت سلطه حكومتهاي طبقاتي شدند كه پس از پايان عصر قهرماني كاريسماتيك مذهب و خو گرفتن به زندگي روزمره بر مسند نشستند. (23)

علاوه بر آن قبول اين نكته كه مسيحيت و اسلام هر دو "همخوني داوطلبانه" مختلفي دارند به معناي اين نيست كه بين آنها تضاد و كشمكش متوازن كننده اي وجود ندارد. مسيحيت از بدو پيدايش خود همواره در دل خود گرايشات متناقضس را پرورش داده است. رشد و توسعه كليسا بعنوان يك سازمان سركوبگر قرون وسطائي مجموعته بزرگي از سنت هاي قدرتمند را به ساير سنن كليسا افزود و باعث آن شد كه انواع مختلفي از دكترين مسيحي ارتجاعي و بنيادگرا بر بستر آن تغذيه كنند.(24)

 برخلاف مسيحيت متون مقدس اسلامي به ميزان كمي در درون خود رهنمودهاي تساوي طلبانه را حمل ميكنند كه بدوران مسلمان اوليه كه در جامعه اي  تحت ستم بودند برميگردد. اين باقيمانده هاي عدالت خواهانه به تلاشهايي جهت بوجود آوردن نسخه سوساليستي اسلام منجر شده است.

اين حقيقت كه مسيحيت و اسلام داراي "همخوني داوطلبانه" خاص خود هستند بدين معنا نيست كه توسعه تاريخي هريك از آنها در مسير طبيعي "همخوني داوطلبانه" منحصر به خودشان ادامه داشته است. اين توسعه در مسير طبيعي جامعه ظبقاتي كه مذهب در تاروپود آن طنيده است ادامه داشتنه و به ميزان زيادي از سرچشمه اجتماعي فاصله گرفته است. اين موضوع در مورد مسيحيت بيشتر صدق ميكند تا اسلام. بنابراين در طي چند قرن مسيحيت واقعاً موجود جنبه كمتري از ترقي خواهي داشته است.

 در درون قلمرو مذهب مسيحيت و در درون كليساي كاتوليك امروزه نبرد سختي بين دو نيرو درجريان است. در يك سو بخش كاملاً ارتجاعي قرار دارد كه در ساختار سازمان كليسا كاملاً غالب است و توسط پاپ جوزف راتزينگر (_) نمايندگي ميشود و در سوي ديگر معتقدان به الهيات رهايي بخش قرار گرفته اند. اين گروه تحت تاثير راديكاليزه شدن چپ نوين در آمريكاي لاتين قرار گرفته اند.

قبول اين موضوع كه بين اسلام ارتدكس و مدينه فاضله قرن وسطائي- ارتجاعي "همخوني داوطلبانه" وجود دارد هيچ ربطي به آنچه ادوار سعيد اورينتاليسمش مي نامد ندارد.

اين موضوع تنها ميتواند در تفكر كساني جلوه كند كه صادق جلال العظم  آنها را اورينتاليسم معكوس ميخواند.

تائيد "همخوني داوطلبانه" بين يك ايدئولوژي مدرن سياسي از يك سو و اجزاء دروني يك مجموعه تاريخي مذهبي از سوي ديگر نميتواند به نظريه "ضرورت گرا" و ابدي درباره استفاده سياسي از آن مذهب گردد.

روشن ترين مثال دراين باره به هنگام ذكر همخوني داوطلبانه بين مسيحيت و سوسياليسم داده شده است. قبول وجود اين ارتباط نمي تواند به هيچ عنوان منجر به اين نتيجه گيري شود كه مسيحيت تاريخي اساساً سوسياليستي بوده است! بي پايه بودن چنين نظريه اي نشان ميدهد كه در اين مقاله بحث "همخوني داوطلبانه" چقدراز ضرورتگرائي بدور است. به همين ترتيب قبول كردن "همگرائي داوطلبانه" بين مجموعه اسلامي و مدينه فاضله قرون وسطائي- ارتجاعي در عصر حاضر كه به شكل بنيادگرائي اسلامي خودنمائي نموده است، نمي تواند به هيچ عنوان ما را به اين باور برساند كه اسلام تاريخي اساساً بنيادگرا بوده است. مسلماً اين طور نبوده است وگرنه بايد بدون درنظر گرفتن شرايط تاريخي مسلمين ميبايست مختوم به افتادن در دامن بنيادگرائي باشند.

قبول تفاوت بين "همخوني داوطلبانه" مسيحيت اوليه  و اسلام ارتدكس يكي از كليدهاي درك استفاده تاريخي مختلف از هريك از اين مذاهب بعنوان پرچم اعتراض ميباشد. اين همان است كه انگلس تلاش كرد بطور كوتاه در يكي از آخرين آثار خود توضيح دهد ولي در آن اثر عقايدش پيشين خود را در مورد مسيحيت اوليه جمعبندي نمود.

"تاريخ مسيحيت اوليه تشابهات قابل توجهي با جنبش معاصر طبقه كارگر دارد. مسيحيت مانند جنبش طبقه كارگر در ابتدا جنبشي براي توده هاي تحت ستم بود: پيدايش آن بعنوان مذهبي بود براي بردگان، بردگان آزاد شده، تهيدستاني كه از هر حقوقي محروم بودند. خلقهائي كه توسط امپراطوري روم به زير يوغ كشيده شده و يا از سرزمينهاي خويش رانده شده بودند.

مسيحيت و سوسياليسم كارگران هردو بشارت دهنده رهائي نزديك از بردگي و بدبختي است. مسيحيت رهائي را در جهان فراسوي زندگي بعد از مرگ و در بهشت ديده و سوسياليسم در اين دنيا و در تغيير اجتماع مي بيند. هر دوي آنها سركوب و تحت پيگرد قرار گرفته و هواداران آنها مورد تنفر بوده و هدف قوانين مخصوص واقع ميشوند. مسيحيت به اتهام دشمن نسل بشر و جنبش كارگري به اتهام دشمن دولت، مذهب و خانواده، نظم اجتماعي...

اين شرايط متوازي بين دو پديده تاريخي براي نخستين بار طي بررسي قرون وسطي توجه ما را بخود جلب ميكند. زمانيكه شورشهاي دهقانان سركوب شده و بخصوص تهيدستان شهري بوفوع مي پيوندد، اين شورشها مانند همه جنبشهاي قرون وسطي ناگزير بودند نقاب مذهبي بر چهره زده و خود را بمثابه جنبشهائي جهت احياء مسيحيت و جلوگيري از توسعه سقوط و انحطاط جلوه دهند."(27)

در اينجا انگلس پاورقي طولاني كه در زير آمده است را درباره اسلام اضافه ميكند كه شباهت زيادي به تئوريهاي تاريخ نويس عرب مسلمان قرن چهارده يعني ابن خلدون دارد. انگلس اين پاورقي را با تاكيد بر تز "نشانه و استتار" (-) درباره استفاده از مسيحيت براي اعتراضات اجتماعي به پايان ميرساند:

يك آنتي تز قابل توجه به اين مسئله اعتراضات مذهبي در جهان محمديون بخصوص در آفريقا بود. اسلام مذهبي مناسب حال شرقي ها و بويژه اعراب است يعني از سوئي براي شهرنشينان شاغل در تجارت و صنعت و از سوي ديگر براي بدون هاي باديه نشين. اما در همين جا نطفه منازعات شكل ميگرد و هر از چندگاه تكرار ميشود. شهرنشينان ثروتمند شده به تجملات رسيده و در رعايت قوانين پافشاري نمي كنند. بدونها فقير بوده، در اخلاقيات خود سختگير هستند و با حسادت در انديشه تصاحب اين ثروت و لذات ميباشند. آنها سپس تحت لواي يك پيغمبر و "امام مهدي جمع ميشوند تا اين خوارج از دين را مجازات نموده، پيروي از مناسك مذهبي و دين واقعي را احيا كنند و در عين حال نيز گنج هاي اين ياغيان را هم تصاحب نمايند. پس از گذشت صدسال آنان خود را به جايگاهي مي رسند كه ياغيان درآن بسر ميبدند. بنابراين تصفيه جديدي در ايمان لازم گشته "مهدي" جديدي ظهور كرده و ماجرا دوباره از نو آغاز ميگردد.

جنگهاي المراويد آفريقائي – و المحدث ها در اسپانيا و آخرين مهدي خارطوم كه با موفقيت انگليسها را ناكام كرد، همه از اين طريق قابل درك هستند. جنبشهائي به هيمن روال در ايران و ساير كشورهاي مسلمان بوقوع پيوست كه از مسائل اقتصادي سرچشمه گرفته اما تمام اين جنبشها پوششي مذهبي داشتند. پس از پيروزي، اين جنبشها به شرايط اقتصادي موجود اجازه ميدهند كه بدون خدشه اي به حيات خود ادامه دهند. بنابراين شرايط كهنه دست نخورده باقي مانده و اين تصادمات هرازچندگاهي بوقوع ميپيوندد. اما برعكس در شورشهاي توده اي مسيحي غرب، مذهب تنها نشانه و استطاري است براي حمله به نظم اقتصادي كه ديگر كهنه گشته است ، اين نظم نهايتاً سرنگون گشته، نظم نويني برپا ميگرددو جهان به پيش ميرود.

آگاهي داشتن از "همخوني داوطلبانه" مختلف هريك از اين مذاهب به ما اجازه ميدهد كه دريابيم چگونه الهيات رهايبخش مسيحي به چنين بخش مهمي از چپ در آمريكاي لاتين تبديل شده در حاليكه كليه تلاشها در ايجاد يك نسخه اسلامي چنين اتحادي كم حاصل بوده است. اين همچنين به ما كمك ميكند كه درك كنيم چرا بنيادگرائي اسلامي امروز چنين اهميت غليطي در جوامع اسلامي پيدا كرده و اينكه چرا موفق شده است چپ را از ميدان مبارزه عليه تسلط غرب كاملاً بدر كند، آنهم با استفاده از روشهاي اجتماعي ارتجاعي بويژه درك "همخوني داوطلبانه" بين اسلام ارتدكس و مدينه فاضله قرون وسطائي- ارتجاعي به نكته اي اشاره دارد كه ميتواند بسهولت توسعه يافتن اسلام بنيادگرا را در عصر معاصر توضيح دهد. دليلي كه عبدالوهاب مدب (_) آنرا "بيماري اسلام" ناميد.

منابع ديگري هم هستند كه دلايل تاريخي توسعه بنيادگرائي اسلامي را به تفصيل توضيح داده اند(30) آنها به چهار دسته تقسيم ميشوند: 1- شكست و فروپاشي طبقه متوسط و كوتاهي چپ راديكال 2- اين حقيقت كه اسلام بنيادگرا سالهاي سال بسيار توسط عربستان سعودي و حامي آن ايالت متحده بعنوان آلترناتيوي براي چپ مورد حمايت قرار گرفته است. 3- گسترش فزاينده بحران اقتصادي – اجتماعي و سياسي در چارچوب "خاورميانه بزرگ". 4- بحران جهاني كه محصول تهاجم نئوليبرالها از سوئي و سقوط "كمونيسم شوروي" از سوي ديگر است. بايد عوامل ديگري نيز به اينها افزود كه از آن جمله ميتوان از نيروي تقويت كننده "جمهوري اسلامي ايران"، شكست شوروي در جنگ با افغانستان به دست اسلام بنيادگرا، همچنين كمك بزرگي كه تجاوز آمريكا به "خاورميانه بزرگ" به اسلام بنيادگرا نموده است و سركوب جنبش انتفاذه دوم توسط اسرائيل نام برد.

عقايد پيش پا افتاده و سطحي اورينتاليست هائي كه اكنون از سوي محافل زيادي بر سر زبانها افتاده و براساس آن بنيادگرائي اسلامي را تمايل "طبيعي" و ضد تاريخي مردم مسلمان ارزيابي ميكنند، حرفي بي محتوا ميباشد. اين نظريه حقايق تاريخي بنيادين را ناديده ميگيرد و چنانچه من اخيراً نوشته ام: "بسياري در غرب از درك اين نكته ناتوان هستند كه تبديل شدن بنيادگرائي اسلامي به قويترين جريان سياسي در بين مسلمانا به هيچ وجه اصلي"طبيعي" و يا ضد تاريخي بشمار نميآيد. آنها چشمان خود را بر اين نكته مي بندند و يا فراموش ميكنند كه در ساير دورانهاي تاريخ معاصر ما (براي مثال چند دهه گذشته) بزرگترين حزب كمونيست غيرحاكم در جهان، حزبي كه رسماً بخود دكترين بيخدائي را نسبت ميداد، اندونزي بود كه بزرگترين جمعيت مسلمان را در بر ميگرفت.

البته فقط تا زمانيكه اين حزب در حمامي از خون توسط ارتش اندونزي كه از سوي آمريكا حمايت ميگشت در سال 1965 سركوب گشت. آنها چشم خود را بر روي اين مثال ديگر بسته و يا فراموش ميكنند كه در اواخر دهه 50 و اوائل دهه 60 بزرگترين سازماندهي سياسي در عراق و در ميان شيعيان جنوب آن كشور نه توسط روحانيون بلكه توسط حزب كمونيست عراق صورت گرفت.(31)

در جواب اين اعتراض كه پس مطالب فوق ثابت ميكند كه مردم مسلمان براي بيان ديدگاههاي مترقيانه بايد از شر مذهب رها شوند فقط كافي است به دهه هاي بعد از جنگ جهاني دوم اشاره كرد كه همزمان با توسعه طويل المدت سرمايه داري جهاني، اعتراضات توده اي در كشورهاي مسلمان توسط طبقه متوسط ناسيوناليست راديكاليزه و رهبري ميشد كه با مماشات با مذهب موفق به اشاعه مدرنيزم شدند.

جمال عبدالناصر بدون شك مسلماني معتقد و مبادي آداب مذهبي بود با وجود اينكه وي بالاخره دشمن قسم خورده بنيادگرايان گشت. نفوذي كه وي در اوج معروفيت خود در جهان عرب بدست آورد همچنان بي رقيب مانده است.(32)

جمعبندي سياسي

گرچه تقليل گراي "نشانه و استطار" بطور روشن در مورد مسيحيت صادق نيست اما اتلاق آن به بنيادگرائي اسلامي نيز ميتواند بسيار گمراه كننده باشد. بنابراين تظاهر به اينكه جنبشهائي مانند حزب الله لبنان و يا حماس فلسطين تنها بيان خاصي از اعتراضات توده اي – اجتماعي و سياسي بوده كه اسلام را فقط بعنوان "نشانه و استطار" بكار ميگرد و يا فقط بعنوان "زباني " براي بيان خواسته ها از آن استفاده ميكنند، نگرشي نارساست. اين نگرش از درك اهميت محدوديت هاي ارتجاعي كه دنباله روي مطلق اين سازمان از اسلام بنيادگرا بر  پتانسيل راديكاليزه كردن اعضاء و هواداران آنها اعمال ميكند ناتوان است.

در حقيقت لازم است كه اسلام همانند هر مذهب ديگر در شرايط مشخص اجتماعي و سياسي جائي كه بكار گرفته ميشود مورد ارزيابي قرار گيرد. بيدن طريق ميتوان بين اسلام بعنوان ابزار ايدئولوژيك طبقه حاكمه واسلام هويت ساز اقليت سركوب شده مانند مسلمانان مهاجر در جوامع غربي تمايز قائل شد.(33) همچنين لازم است بين اشكال مختلف اسلام بنيادگرا تمايز قائل شد. براي مثال بين سازماني بقايت ارتجاعي ماننده القاعده كه در عراق همزمان با نبرد عليه اشغال آمريكا نبرد خونين نابودي فرقه اي را هم به پيش برده و عقايدش در مورد اجتماع و جامعه مدني بغايت توتاليتريستي است از سوئي و جنبشي مانند حزب الله لبنان كه تحت لواي نبرد عليه اشغال و تجاوز اسرائيل، فرقه گرائي سياسي را محموم نموده و حتي با وجود اينكه جمهوري اسلامي ايران را بعنوان بهترين مدل موجود در جهان شناخته ولي تكثر مذهب در لبنان را به رسميت شناخته و به اصول دمكراسي پارلماني معتقد است از سوي ديگر تفاوت قائل شد.

بهرصورت مبارزه ايدئولوژيك عليه اسلام بنيادگرا (و ديدگاههاي اجتماعي- اخلاقي و سياسي آن و نه مباني معنوي اسلام بعنوان يك مذهب) بايد درصدر دستور كار نيروي مترقي جوامع مسلمان قرار گيرد.(35)

برخلاف اين مطلب نميتوان اشكال زيادي به عقايد سياسي- اخلاقي و اجتماعي الهيات رهائيبخش مسيحي وارد ساخت. اين بدين معناست كه نبرد ايدئولوژيك با صرفاً بعد معنوي آن نبايد حتي توسط افراطي ترين آتيست هاي جنبش راديكال چپ در اولويت قرار گيرد.

 

 *  DEUTSCH FRANZOSISCHE JAHRBUCHER